تبليغاتX
ملک محمد انتظاری - خروش

ملک محمد انتظاری

شعر و ادب ایرانی آنقدر می ارزد که جان را فدای آبادنی آن کرد

خروش

 

به یاری اندیشه کردگار

خوشا همچو شمعی به کوی و گذار

در آنجا که اندیشه گوهری

به شأن خداوند شدند آشکار

به خواست خداوند بود آدمی

بر آزاده اندیشه روزگار

تو ای مانده بر خویش چرایی پریش؟

حصاری خویشتن نجوید مدار

کناری اندیشه خودسری

سیاهی شب می برد در گذار

چو ابلیس به جامه پذیری فرو

بدور مانده از لطف پروردگار

خدایا به تو بودنم زندگیست

چرا پا به پستی در این رهگذار

مبادا که بر غیر خروشان شوم

چو خودکامگان پت روزگار

تویی منشاء مهر و جان پروری

به غیرت به مهر باید و رستگار

بر آن جلوه ای که تو دل پروری

دلارام مهر تو باد پایدار

خدا را هزار باره باید ستود

زمانی ندارم به غیر ماندگار

کجاست که محمد (ص) نباشد به مهر

کجاست که به خشم بیندش روزگار

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:26  توسط ملک محمد انتظاری  |