خروش
|
به یاری اندیشه کردگار |
خوشا همچو شمعی به کوی و گذار |
|
در آنجا که اندیشه گوهری |
به شأن خداوند شدند آشکار |
|
به خواست خداوند بود آدمی |
بر آزاده اندیشه روزگار |
|
تو ای مانده بر خویش چرایی پریش؟ |
حصاری خویشتن نجوید مدار |
|
کناری اندیشه خودسری |
سیاهی شب می برد در گذار |
|
چو ابلیس به جامه پذیری فرو |
بدور مانده از لطف پروردگار |
|
خدایا به تو بودنم زندگیست |
چرا پا به پستی در این رهگذار |
|
مبادا که بر غیر خروشان شوم |
چو خودکامگان پت روزگار |
|
تویی منشاء مهر و جان پروری |
به غیرت به مهر باید و رستگار |
|
بر آن جلوه ای که تو دل پروری |
دلارام مهر تو باد پایدار |
|
خدا را هزار باره باید ستود |
زمانی ندارم به غیر ماندگار |
|
کجاست که محمد (ص) نباشد به مهر |
کجاست که به خشم بیندش روزگار |
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:26  توسط ملک محمد انتظاری
|
