تبليغاتX
ملک محمد انتظاری -

ملک محمد انتظاری

شعر و ادب ایرانی آنقدر می ارزد که جان را فدای آبادنی آن کرد

گوهر و کلوخ

 

دلا، عاشقانه به پروردگار

بمان که جهانی است برو پایدار

بر اجزای هستی دویره بود

دلیرند به بودن دویره سپار

بدین شادمانی شداد وقت

زمانی که برخاسته پروردگار

به خواست خدواند شدند گوهری

یگانه بدیدند در این رهگذار

به چشمی که پرورده ناز اوست

بر اندیشه ای که بجوید مدار

بر آن پیشه ای که کلارام مهر

چو مویی است به زلفون پروردگار

فرازمند اندیشه گوهری

به شأن خداوند شود رستگار

کدام رستگاری حصاری نشد

کدام دیده بر چهره نیست ماندگار

کلوخ را ندیدم صبوری کند

چو سنگ صبوری بر چشمه سار

به ارزانی خواستن آلوده شد

همان طفل که بر خوردنست در کنار

خدایا بر آدم چها می رسد

که آلودگانم بر این خفت و خوار

محمد چه دارد ز جان پروری

به جان ارزد اندیشه کردگار

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:24  توسط ملک محمد انتظاری  |