گوهر و کلوخ
|
دلا، عاشقانه به پروردگار |
بمان که جهانی است برو پایدار |
|
بر اجزای هستی دویره بود |
دلیرند به بودن دویره سپار |
|
بدین شادمانی شداد وقت |
زمانی که برخاسته پروردگار |
|
به خواست خدواند شدند گوهری |
یگانه بدیدند در این رهگذار |
|
به چشمی که پرورده ناز اوست |
بر اندیشه ای که بجوید مدار |
|
بر آن پیشه ای که کلارام مهر |
چو مویی است به زلفون پروردگار |
|
فرازمند اندیشه گوهری |
به شأن خداوند شود رستگار |
|
کدام رستگاری حصاری نشد |
کدام دیده بر چهره نیست ماندگار |
|
کلوخ را ندیدم صبوری کند |
چو سنگ صبوری بر چشمه سار |
|
به ارزانی خواستن آلوده شد |
همان طفل که بر خوردنست در کنار |
|
خدایا بر آدم چها می رسد |
که آلودگانم بر این خفت و خوار |
|
محمد چه دارد ز جان پروری |
به جان ارزد اندیشه کردگار |
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:24  توسط ملک محمد انتظاری
|
